نمونه آزمون انشا

          به نام خدا /آزمون درس انشا وآیین نگارش کلا س های دوم راهنمایی مدرسه راهنمایی  فرهنگیان شهرستان رامشیر

نمره نهایی     

نام:

 

کلاس.......:

مهرآموزشگاه

نام خانوادگی:

نام دبیر:

سال تحصیلی 89/90   

 نام پدر:

تاریخ امتحان:

زمان امتحان:

 

   1)کلمات داده شده رادرجمله ای به کار ببرید واز آرایه ی متناسب وزیبا استفاده نمایید.(1)

    الف)آسمان:   ب)معلم:

   2)عبارات داده شده راتاچهار جمله ادامه دهید.(2)

  الف)من می خواهم به این صورت از زحمات خانواده ام تشکر کنم

  ب)من به مسجد محله می روم تا

 3) یکی ازخاطرات خودتان رادر سه سطر برای ما تعریف کنید.(5 /1)

  

 4) مفهوم بیت داده شده را درسه سطرانشایی بیان کنید.(5/1)   زینهار مگوسخن به جز راست        هرچند تورا درآن ضررهاست

  

  5)بااستفاده ازکلمات داده شده دوسطرانشاء بنوسید.(1)            (ادب،کتاب،مادر،درس)

   

   6)دردوسطرمدرسه خود راتوصیف کنید.(1)

 

   7)خودتان را به جای یک قطره اشک  بگذارید،با استفاده ازجان بخشیدن به اشیا بی جان از زبان او سخن بگویید.(5/1)

   

   8)تشبیهی بنویسید که در آن آسمان طرف دوم باشد؟(5/)                                               

       ************ از میان موضوعات داده شده یکی را به دلخواه انتخاب کرده وانشایی بنویسید ****************

    الف/اگر شما به عنوان مدیر مدرسه می بودید چه کارهایی را انجام می دادید.

     ب/داستان بسازید.(( شکارچی وسایل خود را جمع کرد وبه طرف جنگل رفت تا شکاری به دست آورد تا این که.........  

    ج)نامه ای به رئیس جمهور خود بنویسید ومشکلات شهر را با او در میان بگذارید.

 

 

داستانی کوتاه از کتاب کوچه ی احمد شاملو

داستان كوتاهي از كتاب كوچه اثر احمد شاملو
 
مسافري در شهر بلخ جماعتي را ديد كه مردي زنده را در تابوت انداخته و به سوي گورستان
مي‌برند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد مي‌زند و خدا و پيغمبر را به شهادت مي‌گيرد كه «
والله، بالله من زنده‌ام! چطور مي‌خواهيد مرا به خاك بسپاريد؟
اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بي توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده و
مي‌گويند: « پدرسوخته ي ملعون دروغ مي‌‌گويد. مُرده.
مسافر حيرت زده حكايت را پرسيد. گفتند: «اين مرد فاسق و تاجري ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پيش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضي بلخ
شهادت دادند كه ُمرده و قاضي نيز به مرگ او گواهي داد. پس يكي از مقدسين شهر
زنش را گرفت و يكي ديگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعاي
حيات مي كند. حال آنكه ادعاي مردي فاسق در برابر گواهي چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمي‌افتد. اين است كه به حكم قاضي به قبرستانش مي‌بريم، زيرا كه دفن
ميّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجايزنيست

كتاب كوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

اسامی ماه های سال

اسامي ماههاي سال

 

پیام آموزشی شماره ی دو

 

 شمسي|   هجري قمري   | ميلادي   |هخامنشي  | ه. ش به عربي |رومي   |تركي  |سال
-----------------------------------------------------------------------------------------
به ترتيب فوق:

فروردين |  محرم |  ژانويه |  چمن آرا |  حمل(بره) |  آزار |  بيرنجي |  سگ
.............................................................................................

 

ارديبهشت |  صفر |  فوريه |  گل آ ور |  ثو ر( گا و) |  نيسان | ايكنده |  خوك
..............................................................................................

 

خرداد | ربيع الاول | مارس | جان پرور | جوزا(دوقلو) | ايتار | اوچنچي| گاو
..............................................................................................

 

تير | ربيع الثاني | آوريل | گرما خيز | سرطان(خرچنگ)| خريزان| درطونچي | پلنگ
...................................................................................................

 

مرداد |جمادي الاول | مه |آتش بيشه |اسد(شير) |تموز |بشنچي|موش
................................................................................................

 

شهريور | جمادي الثاني| ژوئن | جهان بخش | سنبله(خوشه گندم| آساماه| آلتنجي| مرغ
...................................................................................................

 

مهر | رجب | ژوئيه | دژخوي | ميزان(ترازو) | ايلول| يدنجي | ميمون
................................................................................................

 

آبان | شعبان | اوت | باران خيز | عقرب | تشرين اول| سكنجي| گوسفند
................................................................................................

 

آذر | رمضان | سپتامبر| اندوه خيز | قوس(كمان) | تشرين آخر | طوقونجي| اسب
..................................................................................................

 

دي | شوال | اكتبر | سرماده | جوي(بزغاله) | كانون اول | اوئونجي | نهنگ
.................................................................................................

 

بهمن | ذيقعده |نوامبر |برف آزر |دلو(ظرف آب ) |كانون آخر |اون بيرنجي | مار|

..........................................................................................................................

شعری از خسرو گلسرخی

يک اگر با يک برابر بود...


معلم پاي تخته داد مي زد،

صورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر

"جوانان"

را ورق مي زد

براي اينكه بي خود هاي و هو مي كرد

 و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد

 با خطي خوانا

به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين نوشت
: يك با يك برابر است.

 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست،

 هميشه يك نفر بايد به پا خيزد...

به آرامي سخن سر داد:

تساوي،

اشتباهي فاحش و محض است

 نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت

 ومعلم مات برجا ماند

و او پرسيد

 اگر يك فرد انسان، واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهشي بود و سوالي سخت.

معلم خشمگين فرياد زد

 آري برابر بود.

 و او با پوزخندي گفت: ا
گر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود

 آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يك فرد انسان، واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون،

 چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چرده كه ميناليد

 پايين بود؟ا
گر يك فرد انسان، واحد يك بوداين تساوي زير و رو مي شدحال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

 نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يك اگر با يك برابر بودپس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

يك با يك برابر نيست...

دو داستان کوتاه قشنگ

 

 

  داستان کوتاه راه‌زنان


شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟
رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…
 

داستان کوتاه يادگـــــاري


زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت

کسی سوارش نمی کرد

بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت

آبجی راهی که تا میدون نیست

دیرم شده خیلی

ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت

فقط ۱۰۰ تومان پول داشت

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت

دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد

-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم

این جمله انگار قلب زن و شکوند

حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه

نیمه های در چادرش و از سر انداخت

صدای ضعیف یه ناله می اومد

دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد

همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود.

حکایت گل آفتاب گردان

 


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه‌ آفتابگردانيم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست.

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.

اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛ اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.

او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد، نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم